عاشقانه تصمیم بگیریم تا ...
یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه
رسیدند در جا میخكوب شدند.
یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند. ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.
همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.
آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
آخرین حرف مرد این بود كه "عزیزم،تو بهترین مونسم بودی . و همیشه عاشقت بودم."
همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ ساعت 1:3 توسط فریده عبادی
|