یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه

رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند. ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.

همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.

آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.


 آخرین حرف مرد این بود كه  "عزیزم،تو بهترین مونسم بودی . و همیشه عاشقت بودم."


همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند.